هر که با نادان نشیند همچو او نادان شود با خردمندان نشیند عقل اوا فزون شود
گر ببندی اسب و تازی را زمانی پیش خر رنگشان همگون نگردد طبعشان همگون شود
شرح حال مختصری از زندگی و خاطرات آقای خداوردی فدایی فرزند علی از زبان ایشان:
در سال 1312 درخانواده ای پنج نفره چشم به جهان گشودم.با گذراندن روزهای سخت که از 5 سالگی کمک پدر بوده و می بایست هر روز تعداد پنج توبره کود جمع آوری کنم و در جهت امرار معاش خانواده کمک نمایم. در سال 1317 دستور کشف حجاب صادر شده بود و یادم می آید که گله گوسفند چکنه را مشهدی غلامحسین شوهرخاتون (اسفندیار)می چرانید.روزی دو نفر ژاندارم از پاسگاه جعفرآباد آمدند به شورجستان تا سرانداز (چادر) زنان را از سرشان بکشند. در آن روز مادرم بزها را در کرده تا ببرد سینه گله مشهدی غلامحسین، دو نفر ژاندارم گذاشتند دنبال مادرم.مادرم فرار کرده و به منزل رسید و دم در منزل چادر مادرم را کشیده و چادر را به جعفر آباد بردند.پدرم با شنبدن این خبر رفت به منزل علی حبیب(پدر غضنفر) و ده عدد تخم مرغ را گرفته و برد به جعفر آباد و آنها را تحویل یک نفر ژاندارم به نام سلمان (بچه شاه سید اکبر شهرضا)داد و چادر را تحویل گرفت.
.......
در هشت سالگی که آغاز سال 1320 بوده راه سازی کنار روستا شروع شده بود و من در کار راهسازی کنار روستا مشغول به کار شدم و روزانه دو قران دستمزد می گرفتم. (در آن زمان قیمت یک من آرد هفت تومان بود و دستمزد بزرگترها نیز هشت قران بود)
خاطره ای از دوران هشت سالگی :
چهل روز قبل از عید بود با مرحوم حاج رضاخان برای آوردن آرد به آباده رفتیم. درمحلی که بنام گاراژ اسدی می باشد میدان زغالی بود هر چه دراطراف شهرگشتیم آرد پیدا نکردیم. ظهر شد درکنار گاراژ اسدی مغازه کبابی عین اله نوری بود و به داخل مغازه رفتیم حاج رضاخان گفت 3 عدد نان با ارده و شیره بیاور و با خوردن غذا مجدداّ به دنبال آرد گشتیم. شخصی گفت :قافله ای از کامفیروز برنج آورده و اکنون در کاروانسرای حاج فتح اله صرافیان می باشد سریع به سمت کاروانسرا رفته و هر نفر 6 من (36 کیلو) خرده برنج خریدیم (هرمن 6 تومان).
آمدیم به شورجستان پدرم به استقبال ما آمده بود و با دیدن ما به حاج رضا خان گفت : شیری یا روباه ؟
حاج رضا خان گفت: داداش علی نفری 6 من برنج خریدیم .
پدرم با خوشحالی گفت : خدا رو شکر حالو شیر برنج درست می کنیم تا جوهای شورجستان برسه.
خاطراتی از ده سالگی (1322) :
درنزدیکی شب عید بود گله گوسفند دایی امیر خسرو (عبدالحسین) ، بهزاد ،کل اسد یوسفی و عبدالحسین بهرامی (محمدعلی) در شکفت چاه قوره (سمت غرب روستا) بودند و من با پختن غذا آن ها را تحویل به چوپانها می دادم . در آن روز منزل دایی امیر خان بودم و آماده برای بردن غذا. دم غروب دزدان به سمت گله حمله کرده و با گرفتن 3 نفر از چوپانها وبستن دست و پای آن ها گله را به سمت ترسا حرکت دادند .بهزاد که توانسته بود خود را از دید دزدان پنهان کند با مراجعه به روستا واعلام سرقت، با کمک تعدادی از اهالی با برداشتن تفنگ به سمت مسیر دزدی حرکت کردند.(اسامی تفنگچیان که به سمت دزدان حرکت کرده اند : امیرخان رفیعی (ابراهیم عبدالحسین) زنده علی بهرامی (محمدحسین) حسن خان رفیعی (ابراهیم) حسن خان بهرامی (مهدی) براتعلی بهرامی (قربانعلی) گروهبان اسماعیل خانی ، کیامرث مردانی (همسر سیده فاطمه) حسین آقا اسماعیل پور(رئیس پاسگاه جعفر آباد) . دزدان حدود پانزده نفر بودند که از مسیرترسا به سمت گردوهای ارون حرکت می کردند . هشت نفرتفنگچی روستا با بررسی رد پای دزدان و گوسفندان آنها را تعقیب کرده تا پس از گذشت 5 روزگله 900 رأسی گوسفندان را مشاهده کردند و پس از درگیری با دزدان تعداد 5 نفر را کشته و با فرار بقیه گله گوسفند را سالم به روستا برگرداندند. که در آن سال درمجله ژاندارمری و قت با نوشتن گزارش و تصویر 10عددگوش بریده دزدان ونجات گوسفندان را اعلام نمودند .
خاطره ی دیگری از ده سالگی :
با پدر به بیابان می رفتیم برای زغال سوزاندن در منطقه پرهیزا 2 چاه زغالی داشتیم و من با سوزاندن چوب و تهیه زغال آن ها را با خر به آباده یا صغاد می بردم و با یک من آرد معامله می کردم . یک زمستان با مرحوم نور علی رفتیم زیر چاه خریا مقدار 1000 من زغال سوزاندیم و نفری 32 تومان پول گیرمان آمد که با قیمت آردها که در این مدت خورده بودیم یکی شده بود .
در 11 سالگی با پدر برای آوردن بار هیزم به بیابان می رفتیم تا برای پختن نان و گرم کردن خانه در فصل زمستان انبار کرده بعضی اوقات نیز با بردن مخلوط جو، گندم و الُم به آسیاب آرد تهیه میکردیم تا نان درست کنیم.با گذشت 80روز از ابتدای سال (1323) می بایستی برای جمع آوری کُما با پدر و مادر به بیابان برویم و با رفتن به کوه های منطقه چاه بره و چادر تنگ کُما تهیه میکردیم و پس از آوردن از بالای کوه به پایین آنها را بار خرها میکرده و به روستا بر می گشتیم .
در 12 سالگی با کمک پدر و همکاری حاج اسماعیل و پدرش( امام قلی) چینه گذاری باغ دایی امیرخان را انجام می دادیم در آن سال مرحومین بهزاد و جعفرقلی( ابراهیم ) می رفتند شکار و من با اجازه پدرم با آنها به شکاررفتم . درمنطقه سینه مورگه سرخ با دیدن بزو پازن سگ تازی را ول کرده و یک بز توسط سگ نگه داشته شد و بهزاد شکار را زد و شکار را به من داده برای حمل آن . من آن موقع کفش گیوه نداشتم و با کفش چکو که شامل تخته لاستیکی و بند روی آن بود شکار را کول کرده و ازکوه پائین آمدم . با توجه به وزن سنگین 25 کیلویی شکار بند چکو باره شدو من در تاریکی با گذاشتن پاروی گمپ خاک ارک (نوعی خار بیابانی است) تیقه تیز خاردر پای من فرو نشست و بدلیل چرکی بودن آن من یک ماه در منزل بستری شدم .
در14سالگی با عمو قدرت اله هر روز سحر باید به کوه رفته و اُشه (کال) بیاوریم. هر نیم من اُشه با قیمت یک کیلو آرد یکی بود (هر من 7 تومان) .حدود 4 سال کار من جمع آوری اُشه بود .
خاطره ای از 15سالگی :
حدود سال 1327 درمنطقه شیرکوه تعداد یازده شیر مردان به شکار رفتند با کشیدن دوربین در منطقه اُوشتُر تعداد 1000 رأس گوسفند که از بزد توسط دزدان به سرقت رفته بودرا مشاهده کردند . با بستن مسیر دهنه در چاه گربه با دزدان درگیر شدند و تعداد 4 نفر را کشته و یک نفر را زخمی کردند و از هر کدام یک گوش بریدند (5گوش) و با فرار بقیه دزدان گوسفندها را به روستا آورده و از یزد برای بردن گله گوسفند به روستا آمدند و گوسفندان سالم تحویل داده شده .
اسامی شیر مردان بدین شرح می باشد : مرحومین زنده علی – علی باز (زنده علی) – حسن خان (ابراهیم) – حسن خان (مهدی) – امیرخان (ابراهیم)و گروهبان خانی .
در 18سالگی به کار کتیرا زدن روی آورده و امرار معاش می کردیم در منطقه چادر تنگ و چاه نی کتیرا جمع آوری میکردیم و با زدن شکار نیز امرار معاش میکردیم . مثلا یک روز یک بز شکار کردیم و10روز آن را خوردیم .
در اواخر سال 1330 به خدمت مقدس سربازی رفته و دو سال درگردان سوراه نظام شیراز مشغول خدمت شدم در این مدت یک شب در میان نگهبانی می دادیم و اندک سوادی که دارم درسربازی یاد گرفتم و روزها نیز با سواره به گشت زنی می رفتیم .
خاطره ای ازدوران سربازی :
در سال 1332 که شاه به آمریکا فرار کرد من نگهبان زندان بودم و یک روز تعداد 7 افسررا آوردند زندان یکی از افسران مرحوم ستوان یگانگی قاری قرآن بود و قرآن می خواند و گریه می کرد . پس از چندروز آنها را با هواپیما به تهران بردند و اعدامشان کردند .( عکس آن ها نیز در روزنامه چاپ شد)
پس از پایان خدمت سربازی به کار کتیرازدن و کُما زدن مشغول شدم .
اکنون به تعدادی از خاطرات گذشته اشاره می کنیم.
خاطراتی از درگیری با روباه :
در سال 1339من با قدمعلی رفیعی و مرحوم مصطفی رفتیم سر چاه نی گوسفندهای ما در چاه کلند بودند. با قدمعلی رفتیم کتیرا زدن منزل ما سر گردنه چاه نی بود . روزها می رفتیم سمت مور گلستون گینه زدن (کتیرا زدن) شب ها می آمدیم منزل . آن سال با پی (پیه)پازن کالجوش درست می کردیم .یک روز آمدیم سر منزل روباه آمده بود پی ها را برده بود. .غروب که آمدم تعدادی پی برداشتم و در کیسه آردی گذاشتم شب روباه آمد پی ها را برد. فردا شب تکه گوشتی بستم دهنه تفنگ تا روباه بیاید گوشت را بگیرد و گلوله در برود و او را بکشد اما روباه آمد و به سمت تفنگ نرفت . روباه به داخل کُله رفت برای آوردن تکل دوغ(ظرف دوغ)و من به داخل کُله رفتم و دست روباه را گرفتم و روباه دستم را گاز گرفت اما من او را رها نکردم و با صدا زدن قدمعلی و بر خاستن او از خراب من گفتم آتش کن و او آتش را روشن کرد و پوزه روباه را من روی سنگ گذاردم و قدمعلی با تیشه پوزه روباه را خُرد کرد صبح که برخاستیم دیدم روباه سقط شده.
خاطراتی از شکار پلنگ (مرحله اول):
یک سال با عمو شیرخان گوسفندهایمان یکی بودند و سر آقل دره همبس بودیم و یک تله از مصطفی گرفتم . من تله را زدم سر آب خونی و چند عدد شکار گرفتم. یک روز من به برادرم حسین گفتم بروید سر آب خونی ببینید شکار توی تله افتاده یا خیر،رفت و صدا زد برادر بیا شکار افتاده و تله را برده . من در آن زمان تفنگ سرپُر داشتم رفتم دیدم یک بُز کوهی افتاده توی تله رفته زیر آبخونی و آن را پلنگ خورده من یک مقداری گوشت به تله گذاشتم.شب پلنگ آمده بود گوشت ها را بخورد افتاده بود توی تله و تاپشت در آبخونی رفته بود بالا.من ردّ پای او را برداشتم دیدم از کمر کوه بالا رفته و داخل غار شده و با جمع کردن هیزم در جلو در غار و آتش زدن هیزم ها پلنگ به ته غار رفت و با سنگ در غار را بستیم ( با کمک بهزاد). بعد از گذشت 18 روز با مصطفی(محمد) رفتیم پای میل آب خونی از کمر بالا رفتیم و داخل غار شدیم و دیدم دست پلنگ با تله دم غار افتاده و چراغ گینه را روشن کردیم و وارد غار شدیم 20متر که جلو رفتیم دیدم پلنگ سقط شده.
خاطراتی از شکار پلنگ (مرحله دوم):
سرچاه کلند گله گوسفند داشتیم با جعفرقلی(عباس)و بهزاد با هم بودیم و من کسالت داشتم آنها گفتند برو گدار پیاده رو را ببند ما میرویم کوه می آوریم ( مرحومه مادر علی اسماعیل آنجا بوده علی تازه 6 ماهه بود) .بنده تنهایی رفتم سرگدار و یک چبیش زدم . بهزاد با جعفرقلی کوه آوردند و یک پلنگ به طرف من آمد تفنگ من برندل بود و من با سوت زدن، پلنگ چند لحظه ایستاد و من شلیک کردم و گلوله خورد به شکم و پلنگ برگشت به هوای دود تفنگ من جایم را عوض کردم و یک فشنگ گذاشتم توی تفنگ ، تفنگ شلیک نکرد پلنگ از عقب ران پایم را گرفت (پس از گذشت 45 سال هنوز جایش هست)و من با دست گذاشتم روی گلوی پلنگ آن را هل دادم به سمت پایین و با دور شدن او سریع تفنگ را برداشته و با تعویض فشنگ شلیک کردم.
خاطره ای از مرحوم دایی مرتضی بهرامی رامشه ای:
یکروز مرحومین براتعلی (قربانعلی) و مرتضی (محمد) دو نفری به پیشوند آهو رفتند (در زیر فاریاب در شفق آهوان برای خوردن شلغم و اَلُم به آنجا می آمدند) هر دو نفر در دو قسمت از فاریاب به داخل کُله رفتند و آماده نزدیک شدن آهوان شدند . غافل از اینکه تعداد دو عدد یوزپلنگ نیز برای شکار آهوان در فاریاب می باشند مشهدی مرتضی با تفنگ مارتین در تاریکی مشاهده میکند دو عدد یوزپلنگ به سمت او می آیند و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شوند.مشهدی مرتضی با هدف گرفتن یوز پلنگ اولی در فاصله حدود 10متری به سمت او شلیک میکند پلنگ دوم با بوی باروت به سمت کُله حرکت کرده و در مدت چند ثانیه نزدیک کُله می شود در این فاصله کم مشهدی مرتضی فقط فرصت تعویض فشنگ را داشته و سریعاَ به پلنگ دومی در فاصله 3 متری خود شلیک میکند و یوز پلنگ با نعره ی بلندی روی زمین می افتد. پس از مدتی مشهدی براتعلی به سمت مرتضی آمده و می گوید:مرتضی در این موقع شب به چه چیزی تیراندازی کردی مشهدی مرتضی به شوخی می گوید : به روباه، براتعلی می گوید : چرا ذهن مرا خراب میکنی هنوز از صدای نعره آن ها ریگ های بیابان می لرزند .
پس ازگذشت چندین سال در سال 1356در فولادشهر اصفهان مشغول به کار شدم . و پس از مدتی در معدن درفشان مشغول شدم و پس از 13 سال کار با 2سال سربازی با 15 سال سابقه بیمه بازنشسته شدم (در سال 1370که بازنشست شدم حقوقم 1500تومان بود).
از جمله فعالیتهای مهم که برای پیشرفت محل انجام دادم در سال 1370 با جمع کردن مردم برای کمک به بازسازی قنات و جدول گذاری اقدام نمودم .
با مراجعه به جهاد سازندگی از آقای جنتی رئیس حمل و نقل وسایل نقلیه سنگین یک بیل مکانیکی گرفتم و آوردیم قلعه نجف آباد که 2 نفر از جهادگران روی بیل به مدت 35 روز کار کردند و هر شب در منزل حقیر به استراحت و صرف غذا می پرداختند . امّا دریغ از یک تعارف از مالکین و کشاورزان محل که به آنها بکنند.
من با عشق و علاقه ای که داشتم با اسماعیل کربلایی حسین خان به عشرت آباد رفتیم و یک نفر بنّا بنام استاد علی را آوردیم برای جدول کار گذاردن و جوی ها را قالب بندی کردند و چون قالب نداشتیم از در کهنه استفاده می کردیم که با گذشت 4 سال قنات نجف آباد را کوله گذاری کردیم .
با توجه به عشق و علاقه ی من قنات ده را نیز شروع کردم به تعمیر با آوردن استاد غلام روستا از آباده به شورجستان که از سر چشمه شروع به کوله گذاری کرد تا نزدیک باغ خودم که آن هم 5 سال طول کشید . در این مدت استاد بنا در منزل بنده بود و خدا رو شکر که توانستم این کارهای خیر را انجام بدهم و آب قنات الحمد الله خوب شده است ...